White matter
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 14:01
White matter نمی دونم بارِ چندمه میام اینجا و فقط به صفحه ی سفید روبروم خیره میشمُ نمیدونم چی باید بنویسم.بعضی وقتا احساسات و افکار انقدر بزرگ،سنگین و کُندن که شاید سالها طول بکشه از نورونای مغزم به انگشتام برسن.میمونن اون تو و دیوونت میکنن.خیلی دوس دارم حرف بزنم.خیلی دوس دارم بنویسم.نمیشه.نمیتونم.ا...
کوچ
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 11:51
آینده های مختلفی رو پیش چشام مجسم کردم.فقط با یکیش به زندگی امیدوار شدم: رفتن...مهاجرت مثل این میمونه که سعی کنی تو خونه ی یکی دیگه زندگی کنی،میخوری،میخوابی،تلویزیون تماشا میکنی اما هیچوقت حس خونه بهت دست نمیده،راحت نیستی.باهاش خو نمیگیری و از اون بدتر اینکه اون خونه هم تو رو زیاد نمیخواد.تو به چشم ...
Post Pediatric Exam
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 11:51
Post Pediatric Exam ولی من هیچوقت دست از تلاش برنمیدارم...از اول زندگیم جنگیدم.اون روزا برای هیچ نبوده.پ.ن : تو 24 سالگی دارم همزمان آلمانی و موزیک یاد میگیرم.دیگه آدم با چه کاری میتونه ذهنشو از ی سری چیزا منحرف کنه :)برچسبها: همینطوری نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۲۲ساعت ۸:۵۴ ب.ظ توسط یک نفر| |
maybe and maybe we are all dead
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 3:50
زندگی میتونه ی خواب باشه.ی کابوس طولانی که وقتی میمیری ازش بیدار میشی.زنده میشی.من اونقدر قوی نیستم که این کابوسُ زیباتر کنم.تنها کاری که از دستم برمیاد اینِ که دعا کنم،به هرکسی که گوش میده،تا زودتر تموم بشه.ولی اگه خواب نباشه چی؟ اگه این تمومِ چیزی هست که قرارِ ببینیم چی؟ همیشه سعی میکنم ازش فرار ک...
I'm (not) ok
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 3:50
منتظرم...و از انتظار کشیدن بیزارم.یک بار فقط یک بار کسی باشه که بپرسه خوبی؟ و من برای اولین با راستشو بگم : خوب نیستم! اصلا و ابدا خوب نیستم! و اون نه پیش داوری کنه،نه قضاوت کنه.فقط و فقط گوش بده...داستان دختر 8-9 ساله ای رو میگم که لوپوس داره و خانوادش بهش آمفتامین میدادن که تو بیمارستان حالش بد بش...
زنجیرگسیخته / UNCHAINED
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 3:50
BLOGFA.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
پا روی دل بگذار و بگذر
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 3:50
دیشب تا ساعت 2 خوابم نبرد.صبحم ساعت 6وریع بیدار شدم.سرمو شستم.صبحونه خوردم.مسواک زدم.حاضر شدم.موهامو شونه کردم.کیفمو آماده کردم.عینکمو تمیز کردم و زدم چشمم و سوار ماشین شدم.خب اینارو نوشتم که کمی در مورد روتینِ زندگیم نوشته باشم.موقع بیرون اومدن از پارکینگ چک کردم جایی که دیروز شهرداری کَنده بود،بعد...
قرنطینه
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 3:50
دیروز داشتم به این فکر میکردم که منو پدر مادرم چقدر بهم شبیهیم.بابا نظامی بود و تو شغلش leveling خیلی مهمه.مامان هنوز تدریس میکنه و تو کلاسش از همه قشری دانش آموز داره.منم تو کاری که هستم leveling توش خیلی اهمیت داره و هم اینکه با همه جور آدمی از هر قشری سروکار دارم.ولی این وسط ی فرق بزرگی بین منو م...
پناه
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 3:50
پناه خیلی بده آخرین جایی که آدم میتونه بهش پناه بیاره اینجا باشه.نه؟من تو تنهاترین حالت زندگیم شاید زندگی میکنم.میدونم تنهاترین حالت چیه ولی نمیخوام بهش فکر کنم.شاید مامان بابا تو این حالت باشن ولی اونا هم همو دارن.اون بچه ای که تو زلزله همه ی اعضای خانوادش رو از دست داده ولی فکر کنم تو تنهاترین حال...
سقوط
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 2:47
بین اون چیزی که میخوام و خودم ی دیوار خیلی بزرگه،مثه دیواری که بابا تو حیاط کشیده :دی البته اون قطرش بیشتره تا ارتفاعش ولی این دیوار هم بلنده هم قطوره.دارم تمام تلاش خودم رو میکنم.بیخیال همچی شدم و تنها چیزی که برام مهمه و بهش فکر میکنم همونه.قبلا فقط برام این مهم بود که همه تلاش خودم رو بکنم اما ال...
منطق صفر
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 2:47
منطق صفری که چند ماه پیش متولد شد امروز به قدری رشد کرد و به بلوغ رسید که تمام جایروس های مارپیچی ذهنم رو روشن کرد و منو از ایدئالیسم به رئالیسم رسوند و باعث شد دنیا رو با تمامی زشتی و زیبایی هاش همونطوری که هست بپذیرم و برای فرار از فشارهای روحی پس آمد های تاریکش به چیزی جز خودم متوسل نشم.من به تنه...
استاجر 3
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:49
استاجر 3 ترم 2 استاجری هم چند روز پیش تموم شد.اورولوژی بخش خوبی بود برام.کادر جوانی و اساتید پیگیری داشت.ترم جدید با اطفال شروع میشه.از اینجا به بعدش زیاد سخت نیست.درسای سختو اکثرا پاس کردیم.ی سال دیگه همین موقع ها آزمون پره اینترنی رو دادم و اینجا دارم در موردش مینویسم.18 ماه بعدش هم درسم تموم میشه...
?While there is life, there is hope
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 6:28
یکی از حل نشدنی ترین مسئله های زندگیم امیده.حتی نمیدونم چطور میشه تعریفش کرد.اینکه فک کنی ی روز خوب میاد،یا آخرش همچی درست میشه یا هرچی.یا اصن بعضیا معادل با زندگی میدوننش،اینجوری که اصلا بدون امید نمیشه زندگی کرد.ولی من فک میکنم ی چیزه کلیه.ینی به تک تک قسمتای زندگی مربوط میشه.بعضی وقتا امید داشتن
روز(مرگی)
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 6:28
همه بدبختی ها از جایی شروع شد که اومدیم به خودمون بقبولونیم که نا امید و بی خیال شدن بعضی وقتا لازمه.خیلی وقتا سعی میکنم که دیگه ادامه ندم.که بی خیال بشم.ولی میدونی؟ نمیتونم.نمیشه! ی چند لحظه روی تخت لش میکنمو دوباره شروع میکنم.مسیری که تو چند سال آینده جلو روم میبینم رو تو ذهنم تصور میکنم و ی سوال
یک نفر
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:59
یک نفر با دردت بمون و باهاش کنار نیا. اما درد چیه؟ درد اینه که این جسم خیلی وقته دیگه چیزی حس نمیکنه. چرا نباید به این درد عادت کرد؟ چرا باید باهاش موند؟ برای اینکه راه حلی براش پیدا کرد. واسه اینکه دوباره بشه حس کرد. اما بعدش چی؟ بعدش که دیگه دردی نبود چی؟ آیا وافعیت اینه که دیگه دردی وجود نداره؟ د
! THERE IS NO MERCY
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:59
تا حالا چندتا فیلم،سریال،داستان یا اتفاق دیدین که طرف درخواست رحم داشته باشه و بهش رحم کنن.دست آخر تو همشون طرف با خفت باخته یا مرده.اینکه این درخواستو کنی ی چیز طبیعیه چون اولین و آخرین چیزی که انسان بهش فک میکنه در درجه اول بقاست اما اینکه طرف مقابل رحم نمیکنه غیر طبیعیه و خارج از انسانیت.بشریت مت
یک جای کار می لنگد!...
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:59
بعضی وقتا تلاش میکنی و نتیجه میگیری بعضی وقتا تلاش نمی کنی و نتیجه نمیگیری بعضی وقتا تلاش نمی کنی و نتیجه میگیری (خیلی کم پیش میاد) بعضی وقتا هم تلاش میکنی و نتیجه نمیگیری (و این یعنی یک جای کار می لنگد) همیشه گفتم و میگم که تلاش کردن فقط کافی نیست.مسیری که میری باید مشخص باشه وگرنه میشه فقط رفتن و
تابستون چند سال بعد
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:59
تابستون چند سال بعد بیاین فرض کنیم :صبح از خواب بیدار میشی.هوا هنوز روشن نشده چون ساعت کاری رو جلو کشیدن و مجبوری زودتر از موعد سر کار بری.به خاطر کم آبی آب از ساعت 12 تا 8 صبح قطعه و نمیتونی صورتتو بشوری.کتری هم از اون طرف خالیه و این یعنی از چای هم خبری نیست.خلاصه با نون پنیر خالی خودتو سیر میکنی
sentimentalism
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:59
خیلی خوبه که بعد ی مدت طولانی کم کم عواطفت برگردن حس کردن خیلی خوبه ، خیلی خوب تر از خوب. حتی اگه ناراحتی باشه. ته ته ناراحتی حتی! دیگه سرکوبشون نمیکنم. دیگه تو خودم نمیریزم. میپذریمشون. در آغوششون میگیرم. و امیدوارم...امیدوارم هرگز مثه قبل نشه. نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۲۵ساعت ۱۲:۶ ق.ظ توسط یک نف
میرسد روزی خزان ما
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:59
میرسد روزی خزان ما دیروز رفتم دیدن بابابزرگ.بیرون تو ماشین نشسته بودم و به اصرار مامان رفتم.میدونی تو بیمارستان هم اینطوریه که زیاد به بیمارا نزدیک نمیشم.همینقدر که بعدا چهرشونم یادم نمیمونه.مخصوصا اونایی که یجورایی رفتنی هستن.فک میکنم به بابابزرگ هم همین حسو پیدا کردم.دیروز که دیدمش همون حس تو بیما