خرید بک لینک
میرسد روزی خزان ما
دیروز رفتم دیدن بابابزرگ.بیرون تو ماشین نشسته بودم و به اصرار مامان رفتم.میدونی تو بیمارستان هم اینطوریه که زیاد به بیمارا نزدیک نمیشم.همینقدر که بعدا چهرشونم یادم نمیمونه.مخصوصا اونایی که یجورایی رفتنی هستن.فک میکنم به بابابزرگ هم همین حسو پیدا کردم.دیروز که دیدمش همون حس تو بیمارستان بهم دست داد.تو این 4-3 ماه خیلی لاغر شده بود.ی حس قریبی پیدا کردم.ی حس عجیب.میدونی آخه بابا و بابا بزرگ به هم شبیهن.ینی میرسه روزی که اینطوری جلو بابا نشستم و اونم همینقدر لاغر و نحیف شده.میرسه روزی که منم همینقدر کوچیکو ضعیف شدم و کسی جلوم ننشسته.مامان دم در نگران بود.راستشو بهش نگفتم.یجورایی گفتم طبیعیه تو این سن.90 سال بالاخره کم سنی نیست و از خیلیا بیشتر عمر کرده و از این حرفا.اما چیزی که خودمو اذیت میکرد این بود که حقیقت اونجا جلو من نشسته بود و من به جای گوش کردن به حرفاش داشتم به آینده خودم نگا میکردم.به خیلی از چیزایی که بهشون نمیرسم.به خیلی از چیزایی که نمیبینم.به خیلی از روزایی که نمیتونم برگردونم در حالی که پیر شدم و به سختی راه میرم.نمیخوام اون لحظه به این هم فکر کنم که براشون هیچ تلاشی نکردم.نمیخوام با این عذاب وجدان سرمو زمین بذارم.زندگی من شاید خیلی هیجان انگیز نباشه اما نمیذارم روزی باشه که هیچ کاری نکردم.آینده نزدیکه.خیلی نزدیک...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۲۹ساعت ۲:۳۷ ب.ظ توسط یک نفر| |

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 5:59

صفحه بندی