یک ماه تموم چیزی بود که میتونستم تحمل کنم
اگه حرفشو نمیزدم شاید بیشتر میتونستم
و مسئله همینه
ما هیچوقت شاید نتونیم رو حرفمون وایسیم
این روزا ی مقدار سخت میگذره
میدونی این طور نیست که بگذره
چون گذشتن این طوریه که دیگه اثری ازش نمی مونه
ولی انگار چشما و گوشات مثل دریچه هایی شدن که تموم حجم این سختی رو میبلعن
و تو نمی دونی تا کجا جا داری
شایدم دیگه نمی تونی،لبریز شدی
ی موقع با خودم میگفتم بهترین راهیه که میشه به بقیه کمک کرد
ولی الان فقط میخوام هرچی زودتر تموم بشه
تا خودم تموم نشدم
واو شاید من باشم،چند سال دیگه
که بعد کلی زحمت تخصص دلخواهم قبول شدم
ولی الان بعد ی ساعت خواب توی سی ساعت کشیک باید با سیگار خودمو آروم کنم
و میم که خودمم دارم میبینمو کار خاصی از دستم براش بر نمیاد
پ.ن 1: من وقتی نگاهتون میکنم شاید حتی خیلی کم میفهمم که چی بهتون گذشته.از نگاهای خاکستریتون،از کت بارون خوردتون،از کفشای گلیتون...از صدای نگرانتون،از دستای لرزونتون...کاش شما هم میدونستین که چی به ما میگذره.
پ.ن 2: راستشو گفتم.تحقیر شدم.بازم راستشو میگم :)
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی
تاريخ: پنجشنبه
16 اسفند
1397 ساعت: 12:38