3 ماه گذشت...
از اون روزی که اسمامون کنار هم اومد و از اون موقع هنوز اسممون شاید نه ولی قلبمون چرا
انقدر گرم صحبت میشدیم که یادمون میرفت وقتشه که دیگه بریم خونه
کشیکایی که باهم میچیدیم
بخشایی که باهم کاراشو انجام میدادیم
اون اوایل برامون اصلا مهم نبود که بقیه چی میبیننو میگن پشت سرمون
ما همدیگه رو فقط دوس داشتیم
و داریم
نمی خواستم حسمو بهت بگم، تو دلم ولی هیاهو بود
تو با نگات آرومش کردی
همون نگاهی که میخوام تا وقتی زندم داشته باشمش
حیف که نذاشتن همچی همینقدر قشنگ بینمون بمونه
محافظه کار شدیم
حتی بعضی وقتا طوری رفتار میکنیم که انگار هیچی بینمون نبوده
نمی دونم این مردم چرا انقدر عشق بینشون عجیبه..
چرا نمی ذارن چرا نمی خوان دو نفر راحت حرف دلشونو بهم بزنن؟
"عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد"
این چند هفته هم میگذره..
نمی دونم اسمشو بذارم قسمت..بذارم سرنوشت..کارما یا هرچی ولی اگه بشه ما برای هم میشیم
اگه نشه هم خب..برمیرگردم به همین دنیای تاریکو سرد خودم.
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی