دیروز داشتم به این فکر میکردم که منو پدر مادرم چقدر بهم شبیهیم.بابا نظامی بود و تو شغلش leveling خیلی مهمه.مامان هنوز تدریس میکنه و تو کلاسش از همه قشری دانش آموز داره.منم تو کاری که هستم leveling توش خیلی اهمیت داره و هم اینکه با همه جور آدمی از هر قشری سروکار دارم.ولی این وسط ی فرق بزرگی بین منو مامان هست،من کم کم با ی سری موضوعاتی که بعضا هضمشون سخته دارم کنار میام یا حداقل سعی میکنم یجوری با خودم حل و فصلشون کنم اما مامان نمیتونه،یا بهتر بگم نمیخواد.خیلی براش سخت بود باور کنه یکی از شاگردای سابقش که 8 سال بیشتر نداره ایدز و هپاتیت داره.سرِ شام همش بحثُ عوض میکرد.نمیدونم تا کی میتونه انکار کنه.تا کی چراهای ذهنشو بی دلیل بذاره ولی من نمیتونم.چون اگه بهشون جواب ندم راحتم نمیذارن.اما اگه ی روز مامان خسته بشه و ازم بپرسه چرا؟ من چی میتونم جوابشو بدم؟ بهش بگم همه ی اینا از بختُ اقباله؟! اینکه همه چیز به شانس بستگی داره که ی نفر تو اوج خوشبختی باشه و ی نفر تو بدبختیِ محض...چی باید بهش بگم؟ چطور میتونه تحمل کنه؟ من میتونم...یا شاید فکر میکنم که میتونم.من تو ذهن خودم قرنطینه شدم.
پ.ن : خدا کجایی؟...
برچسبها: همینطوری, سکرشن ذهنی
برچسب: قرنطینه,
نویسنده: رضا رحیمی
تاريخ: شنبه
18 آذر
1396 ساعت: 3:50