خرید بک لینک
منتظرم...و از انتظار کشیدن بیزارم.یک بار فقط یک بار کسی باشه که بپرسه خوبی؟ و من برای اولین با راستشو بگم : خوب نیستم! اصلا و ابدا خوب نیستم! و اون نه پیش داوری کنه،نه قضاوت کنه.فقط و فقط گوش بده...
داستان دختر 8-9 ساله ای رو میگم که لوپوس داره و خانوادش بهش آمفتامین میدادن که تو بیمارستان حالش بد بشه یا بدتر فوت کنه تا بتونن دیه بگیرن.موارد این چنینی و حتی بدتر از این زیاد هست و من فقط ی سوال دارم : به چه گناهی؟...

فک میکنم این روزا مرحله ی انکارو رد کردم و به خشم رسیدم.تحمل این وضعیت دیگه واقعا مشکله.دیدن این حجم از بی تفاوتی و بیشعوری واقعا سخته.مشمئز کننده تر هم اینه که خودمم دارم بخشی از اون میشم.برای این مرض از دست هیچکس کاری ساخته نیست و فقط با پایان بشریت به انتها میرسه.

پ.ن : این نوشته قرار بود چند روز پیش پست بشه که بخاطر قطع شدن نت بیخیالش شدم.این روزا خیلی خیلی بهترم.تکلیفم با خودم مشخص شده.در حد چند جمله خلاصه بگم که نگاه کردن به نیمه پر و خالی لیوان رو به تموم زندگیتون تعمیم بدین.نه نیمه خالی رو فقط نگاه کنین و نه فقط نیمه پر رو.زندگی هردوی اینهاست،کمی پرتر یا خالی تر.

مهر بورزید.

دوست بدارید.

تا دمی که زندگانی هست...

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 3:50

صفحه بندی