خرید بک لینک
دیشب تا ساعت 2 خوابم نبرد.صبحم ساعت 6وریع بیدار شدم.سرمو شستم.صبحونه خوردم.مسواک زدم.حاضر شدم.موهامو شونه کردم.کیفمو آماده کردم.عینکمو تمیز کردم و زدم چشمم و سوار ماشین شدم.خب اینارو نوشتم که کمی در مورد روتینِ زندگیم نوشته باشم.موقع بیرون اومدن از پارکینگ چک کردم جایی که دیروز شهرداری کَنده بود،بعد اومدن بارون سفت باشه.خب تا اینجا هم زیاد فرقی نداشت :) اما ماجرا از اینجا شروع میشه که هوای صبح امروز خیلی خیلی عالی بود.ی ترکیبی از برف و بارون.مه و خورشید.گرم و سرد.جوری که دوس داشتم تا بیمارستان پیاده برم ولی خب سعی کردم موقع رانندگی با آهنگای محسن چاووشی عزیز بیشترین استفاده رو ببرم.همه چی تا اینجا خوب بود که پامو گذاشتم تو لابی بیمارستان.صدای شیون میومد ولی تا وقتی که از کنارشون رد شدم نمیدونستم از کجاست.بعدش ی نگاه به صندلی های انتظار انداختم.ی سری نشسته بودن.ی سری ایستاده بودن و به گریه و زاری اونا نگاه میکردن.خیلی سعی کردم که اون لحظه عادی برخورد کنم ولی سوالی که اون لحظه برام پیش اومد تا الان براش جوابی پیدا نکردم: کی وقت کردیم انقدر بی احساس بشیم (بشم)؟ و حقیقتی که هست اینه که اگه واقع بین باشی میفهمی تنها کسی که با ناراحتی هات ناراحت میشه و یا خوشحالی هات خوشحال فقط و فقط خودت هستی...تلخ نیست؟؟؟
البته بعد فاجعه ای که کرمانشاه پیش اومد ی مقدار به انسانیت امیدوار شدم.زلزله اونشب ی نشونه بود.نه فقط به خونه هامون به دلامون هم لرزه انداخت.چون کم کم داشتیم خودمونو از یاد میبردیم.بی احساس میشدیم.بی تفاوت میشدیم.عادت میکردیم اما...اما بهم ثابت شد که هنوز امیدی هست...

پ.ن : نمیدونم چرا این بیت از فریدون مشیری رهام نمیکنه.بهانه ای بود تا بیام و بنویسم اما حرف دلم چیزِ دیگه ای بود :

شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد
غوغای پندار نمی بردم
غوغای پندارم نمی مرد
غمگین و دلسرد
روحم همه رنج
جان همه درد
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمان تبدارم نمی خفت
افسانه گوی ناودان باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
سر می کشید از بام و از در
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
گه پای می کوبید روی دامن
کوه
گه دست می افشاند روی سینه دشت
آسوده می رقصید و می خندید و میگشت
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
سی سال از عمرت گذشته است
زنگار غم بر رخسارت نشسته است
خار ندامت در دل تنگت
شکسته است
خود را چنین آسان چرا کردی فراموش
تنهای تنها
خاموش خاموش
دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی
دیگر نمی گویی حدیث مهربانی
دیگر نمی خوانی سرودی جاودانی
دست زمان نای تو بسته است
روح تو خسته است
تارت گسسته است
این دل که می لرزد میان سینه تو
این دل که دریای وفا و مهربانی است
این دل که جز با مهربانی آشنا نیست
این دل دل تو دشمن تست
زهرش شراب جام رگهای تن تست
این مهربانی ها هلاکت میکند از دل حذر کن
از دل حذر کن
از این محبت های بی حاصل حذر کن
مهر زن و فرزند را از دل بدر کن
یا درکنار زندگی ترک
هنر کن
یا با هنر از زندگی صرف نظر کن
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه میگفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است
زن را سخن از نان و آب است
طفل تو بر دوش تو خواب است
این زندگی رنج و عذاب است
جان
تو افسرد
جسم تو فرسود
روح تو پژمرد
آخر پرو بالی بزن بشکن قفس را
آزاد باش این یک نفس را
از این ملال آباد جانفرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کن
از تنگنای این تباهی ها گذر کن
از چار دیوار ملال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی
برافشان
شوری برانگیز
در دامن آزادی و شادی بیاویز
از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز
وز طبع خود هر لحظه خورشیدی برافروز
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
دنیا همین یک ذره جا نیست
سر زیر بال خود مبر بگذار و بگذر
پا روی دل بگذار و بگذر
شب تا سحر من بودم و لالای
باران
چشمان تبدار نمی خفت
او همچنان افسانه می گفت
آزاد و وحشی باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
آسوده می خندید و می رقصید و می گشت


برچسبها: همینطوری

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 3:50

صفحه بندی