خرید بک لینک
زندگی میتونه ی خواب باشه.ی کابوس طولانی که وقتی میمیری ازش بیدار میشی.زنده میشی.من اونقدر قوی نیستم که این کابوسُ زیباتر کنم.تنها کاری که از دستم برمیاد اینِ که دعا کنم،به هرکسی که گوش میده،تا زودتر تموم بشه.ولی اگه خواب نباشه چی؟ اگه این تمومِ چیزی هست که قرارِ ببینیم چی؟

همیشه سعی میکنم ازش فرار کنم.ولی اون هیچوقت خسته نمیشه.مثل سایه همجا دنبالم میاد.تا وقتی که منو ی قسمت از خودش بکنِ.

نمی دونم برای بار چندمِ میشنوم: تو چقدر بی احساسی... واقعا چاره دیگه ای مونده؟ کسی مونده که بهش پناه برد؟ جورِ دیگه ای میشه زنده موند؟

پ.ن 1 : آخرین عزیزی که از دست دادم مادربزرگم بود.سومش بود و من هنوز وقت نکرده بودم حتی بهش فکر کنم.شایدم باورش برام سخت بود ولی اون مرده بود.ی چیزی تو قلبم سنگینی میکرد.باید خودمو خالی میکردم.2 صبح که شد با خودم گفتم الان دیگه کسی صدامو نمیشنوه.هرچی که ازش خاطره داشتم رو مرور کردم.تا حالا تو زندگیم اونقدر گریه نکرده بودم ولی بعدش دیگه تموم شد.چیزایی که نوشتم هیچکدوم باهم همخوانی نداشت ولی رو دلم سنگینی میکردن...
پ.ن 2 : این پاییز تموم میشه.و پاییز بعد.و پاییز بعدش.من این چراغُ روشن نگه میدارم.شاید گذرت به اینجا خورد.


برچسبها: همینطوری

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 3:50

صفحه بندی