پ.ن : 24 سال از 29امین روز شهریور 72 گذشت.امروز داشتم به ی دیالوگ خیالی فک میکردم.به مادری که فرزند کوچیکش سرطان داشت میگفتم پسر تو از همه ی ما زنده تره.تا حالا شده انقدر ناراحت بشی که انگار تموم غم های دنیا تو دلت جمع شده که نذاره نفست بالا بیاد یا شده به قدری خوشحال بشی که احساس بی وزنی کنی و حس کنی خوشحال ترین فرد دنیایی؟ حقیقتش اینه من بعد از کودکی دیگه همچین حسی نداشتم.حداقل خوشحالیش رو.دیگه هیچوقت سراغم نیومد و دیگه هم فکر نکنم بیاد.حتی وقتی کنکور قبول شدم.خوشجال شدم ولی از ته دل نبود.شایدم واسه این بود که فقط خودم بودم.میتونم بگم تموم این 24 سال رو زندگی نکردم.حرف انقدر تو دلم زیاده که نمیدونم کدومو بنویسم...ممنون از ح و میم که مثه برادرای بزرگتر نداشتم دوسشون دارم.سورپرایزشون در کنار سادگی خیلی قشنگ بود.ممنون از میم دیگه و الف که برادرای کوچکترم هستن.
همه ی مافقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم که جهان را، بی جهت، یک جور عجیبیجدی گرفته ایم
سید علی صالحی
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۲۹ساعت ۷:۵۳ ب.ظ توسط یک نفر| |
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی