تابستون چند سال بعد
بیاین فرض کنیم :
صبح از خواب بیدار میشی.هوا هنوز روشن نشده چون ساعت کاری رو جلو کشیدن و مجبوری زودتر از موعد سر کار بری.به خاطر کم آبی آب از ساعت 12 تا 8 صبح قطعه و نمیتونی صورتتو بشوری.کتری هم از اون طرف خالیه و این یعنی از چای هم خبری نیست.خلاصه با نون پنیر خالی خودتو سیر میکنی و حاضر میشی و میری اداره.وقتی میرسی ی اطلاعیه روی در توجهت رو جلب میکنه که روش نوشته بعلت کاهش ساعات کاری و افزایش قیمت برق و آب،قراره تا اطلاع ثانوی از حقوقتون کسر بشه.وقتی به رئیست اعتراض میکنه جوابش اینه که چون ما ی سازمان نیمه خصوصی هستیم از طرف بخش خصوصی تحت فشاریم و بودجه بخش دولتی هم به تنهایی پاسخگو نیست.ظهر وقتی توی 4راه از شدت تشنگی نمیتونی تا خونه خودتو نگه داری تصمیم میگیری از پسربچه ای همیشه تو همون 4راه آدامس و دستمال کاغذی میفروخت آب معدنی بخری که با تعجب متوجه میشی قیمتش دوبرابره چیزیه که نوشته.خیلی وقتم از آخرین باری که ماشینو شستی میگذره اما کارواش ها یا تعطیلن یا به دلخواه خودشون پول میگیرن.همینطور که آب معدنیت رو هورت هورت میکشی بالا تو خبرها اشاره میکنه که امسال گرم ترین سال کره زمین تو 150 سال گذشتس و ذخایر آب به نقطه بسیار بحرانی رسیده و تو اداره شنیدی خیلی از سدهایی که یکی از پیمانکاراشون شرکت شما بوده تعطیل و کارگراشون بیکار شدن.دولت هم بشدت دست و پاش بستس و فقط به بیانه دادن اکتفا میکنه.حقیقتش مسئله جهانیه و کاری از دست هیچکس بر نمیاد.خیابونا نسبت به گذشته شلوغ تر شدن چون خیلی از شهروندای استان های جنوبی مهاجرت کردن به استانهای مرکزی و شمالی.خیلی دیرتر از همیشه به خونه میرسی، طبق معمول دوباره برق قطعه.آب هم همینطور و چند ساعتی باید صبر کنی.لباساتو میکنی و به روزایی فکر میکنی که این مشکلات نبود.خیلی از اون موقع گذشته و میدونی هر سال اوضاع بدتر شده.گرسنگی از خواب بیدارت میکنه.ساعت 4 بعد از ظهره.تصمیم میگیری غذای دیشبو داغ کنی.از یادداشتی که روی در یخچاله میشه فهمید که از شام هم خبری نیست : عزیزم من شب شیفتم.ببخشید نرسیدم غذا درست کنم.تقصیر خانومت نیست.ساعتای کاریشون بیشتر شده چون جمعیت شهر دوبرابر شده یا شاید خیلی بیشتر از دوبرابر.همینطور که قطره های عرق از روی پیشونیت میفتن روی ظرف غذا ی نسیم خنک میوزه به صورتت که میفهمی برق وصل شده.غذا رو بیخیال میشی و تو مسیر پنکه دراز میشی و فک میکنی به اینکه این لحظه یکی از بهترین لحظات زندگیت تو این روزاس...
ادامه ندارد و امیدوارم که نداشته باشه.
پ.ن : هوا خیلی گرم شده.تصویری که بالا ساختم اتفاقیه که دیر یا زود امکان داره اتفاق بیفته و متاسفانه خیلی بدتر از اون چیزی هست که نوشتم.
برچسبها: سکرشن ذهنی
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۱۸ساعت ۷:۲۵ ب.ظ توسط یک نفر| |

برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی
تاريخ: چهارشنبه
4 مرداد
1396 ساعت: 5:59