یجا خوندم که اگه آدم ناراحتیاشو بروز نده کم کم بی احساس میشه.ناراحتم که نباشی خوشحالی رو درک نمیکنی.شرح حال منه،شایدم تلقین میکنم به خودم که چیزی حس نمیکنم،مثه مورفین،که وقتی قطعش میکنی دوباره درد میکشی.درد... خیلی زیاده این درد...یکی یبار برام میگفت دردارو به ترتیب شدتشون: درد شکست عشقی،درد فوت عزیزان،و... ولی خب دردو از هر طرف که بنویسی باز همونه،حالا شدتش از یک تا ده هرچقدر میخواد نمره بگیره...
و یباره دلت دریا میخواد.وقتی دیدیش کفشاتو درد بیاری.پاهاتو بذاری رو شنای خیس،بوی نمشو دم کنی،چشاتو ببندی بری به سمتش تا وقتی که اولین موج انگشتاتو نوازش کنه.بچه که بودم خیلی دوس داشتم بدونم آخر دریا چیه،فک میکردم آخرش،آخر دنیاس.بررگتر که شدم فهمیدم یجاییه مثه همینجا،یکم قشنگتر ولی باز با همین مردم...
بگذریم.آخرین نوشتم برا 3 ماه پیشه،وسطای ترم تقریبا.این ترم هم به خوبیو خوشی گذشت.خیلی بهتر از همشون.باید اعتراف کنم که یکم بهم حال داد،یاد خرخونیای قدیمم افتادم که معدلم همیشه بالا بود،وقتی میبینی از بقیه بهتری،از قبل خودت بهتری.در کل درسخوندن عار نیست.خیلی هم خوبه :)
فیزیوپات هم تموم شد.ای کاش ازش بیشتر مینوشتم که آینده اگه خسته شدم یا ی دلیل واسه ادامه دادن،برمیگشتم روزای سختو مرور میکردم.ایراد نداره.از این بعد (تا باشه از این قولا!).
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی