خرید بک لینک
امروز سوارش کردم
هرروز صبح وقتی با ماشین از کنارش رد میشدم،مهم نبود که روزم چطور شروع شده،وقتی تو اون چند ثانیه باهاش چهره به چهره میشدم حس بدی بهم دست میداد.من ی جوون بیستُ چند ساله،اون هم ی جوون بیستُ چند ساله،اختلاف سنی زیادی نداشتیم اما زندگیمون باهم اختلاف زیادی داشت.نمیدونم چرا اون باید اونجا باشه و من اینجا.رو چه حسابی...با چه منطقی..از وقتی که سوار شد و آروم درو بست از ترس اینکه من ناراحت بشم تا رفتنش که باز آروم درو بستُ وقتی میخواستم درو ببندم آرنجم اشتباهی رفت رو بوق :) ی حجبُ حیای عجیبی داشت.وقتی کرایه رو گرفت جلوم هیچ قضاوتی نکرد در مورد اینکه به پولش نیازی ندارم.میدونم دلش پاکه واسه همین فقط دعاشو میخواستم و چقدر حیف تموم کاری که براش از دستم میومد همین بود...

پ.ن : دوس ندارم در مورد ف زیاد بنویسم.دارم توی مسیری میرم که میدونم تهش کجاست ولی راهو بلد نیستم.میدونم که باید در مورد حسم ی روز باهاش حرف بزنم حتی با اینکه میدونه چیه.نمیدونم چطوری بهش بگم ولی اینو میدونم فعلا باید صبر کرد...


برچسبها: همینطوری

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۰۹ساعت ۷:۲۸ ب.ظ توسط یک نفر| |

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 10:03

صفحه بندی