خرید بک لینک

زندگی مثه تابستون میمونه،همه فک میکنیم خیلی وقت داریم ولی تا به خودت میای میبینی آخر تابستونه و هنوز هیچ کاری نکردی،بعدش پشیمونیُ و... .میگن وقتی آدم میمیره تو همون چند لحظه ی اول کل زندگیش تو چند ثانیه از جلو چشاش میگذره،همه ی کارایی که کردی،حرفایی که زدی...مثه ی فیلم،پس طوری زندگی کن که آخرش راضی باشی.پس خوش باش تا بیفتی اَ نفس ;)

الان تقریبا وسطای تابستونه،بجز فیلمُ سریال نگا کردنُ خوابیدن تا لنگ ظهر باید اعتراف کنم کاری نکردم بعلاوه ی یکم تفریح البته،همشم دارم غر میزنم کاش زودتر تو همین تابستون ترم جدید شروع میشد،یجورایی انگار به درس خوندن عادت کردم ولی چون از طرفی خوب نمیشه تفریح کرد مخصوصا تو این گرما از درسم آدم فراری میشه.بیخیال.

آدم واسه جلو رفتن تو زندگی ی هدف میخواد،ی دلیل،ی فلسفه.ی روزی این بود که باید جنگید،باید تلاش کرد چون خودِ تلاش کردن هدفه،ولی بعد ی مدت به خودت میای میبینی همه ی عمرتُ سگ دو زدی،حتی به هدفایی هم که مثلا میخواستی رسیدی ولی هنوز زندگی نکردی،چون بعضی چیزا رو با تلاش کردن هم نمیشه بدست آورد،بعضی چیزا فقط باید خودش اتفاق بیفته،مثل عشق...،ولی اگه همین عشق هم بعد ی مدت مثه بقیه چیزای زندگی عادی شد،اونوقت چی؟با این حال فک میکنم زندگی همه ی سکانس عشقی لازم داره حتی اگه کوتاه باشه،واسه وقتی که از جلو چشامون گذشت همه ی لحظات تلخُ اون موقع رو شیرین کنه.

پ.ن. در مورد اون هدفی که گفتم هنوز دارم فکر میکنم و حتمن پیداش میکنم!

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 19:36

صفحه بندی