خرید بک لینک
همه بدبختی ها از جایی شروع شد که اومدیم به خودمون بقبولونیم که نا امید و بی خیال شدن بعضی وقتا لازمه.خیلی وقتا سعی میکنم که دیگه ادامه ندم.که بی خیال بشم.ولی میدونی؟ نمیتونم.نمیشه! ی چند لحظه روی تخت لش میکنمو دوباره شروع میکنم.مسیری که تو چند سال آینده جلو روم میبینم رو تو ذهنم تصور میکنم و ی سوال فکرمو مشغول میکنه.چی باعث میشه که خیلی به رفتن این مسیر مشتاق باشم؟ عمومی تموم میشه بعدش سربازی.بعد رزیدنتی.بعدش کار.بعدش ازدواج.بعدش زاد ولد.بعدشم مرگ.و این وسط تنها کاری که نمیکنی زندگیه.هیچ چیزی غیر این رو هم نمیتونی تصور کنی.ینی جوری روتین خودت درگیرت میکنه که روتین بقیه به نظرت خیلی وقت تلف کردن به نظر میاد.

ی جور سوء تفاهم گریبانگیر امثال ما هست اونم اینه که چون فک میکنیم خودمون میدونیم بقیه هم میدونن.ساده بگم وقتی داری از مریض شرح حال میگیری یا براش وضعیتش رو تشریح میکنی فک میکنی کاملا قضیه رو متوجه شده ولی خب تو اینجور فک میکنی.اگه خودم رو جای اون مریض بذارم الان گرفتار بد مرضی شدم که دارم میبینم چی به سرم میاد ولی هیچکس نیست یا اگه هم باشه نمیتونه بهم بفهمونه که چه خبره.چجوری میشه که آدم صبح بیدار شه،صبحونه همیشگی رو بخوره.بره بیمارستان.با بقیه خوش و بش کنه.تو راه برگشت همون آهنگ های همیشگی رو گوش بده.درسشو بخونه.غذا بخوره،بخوابه و این وسط متوجه مرگ تدریجی روزهاش هم بشه ولی بازم ادامه بده...

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۶/۰۵/۱۳ساعت ۱:۵۴ ق.ظ توسط یک نفر| |

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 6:28

صفحه بندی