میدونی، وقتی بعضیا رو میبینم که با دیدن ی سری صحنه ها احساساتی میشن تعجب نمیکنم.چون خودمم ی زمانی اینجوری بودم.حداقل وقتی که این خلسه تا اعماق وجودم نفوذ نکرده بود.همه چی برام معنی داشت.از تلخ ترین تا شیرین ترین.اما الان،حتی تلخ ترین لحظات زندگیم هم بیشتر از چند روز طول نمیکشه.کسی که تا دیروز فکر میکردی (قلبا) دوسش داری آنی (تو ذهنت) تبدیل به ی دوروی تمام عیار میشه که دیگه هیچکدوم از حرفا و رفتاراش قابل باور نیست.
ی روز همه ی دلخوشیامو میریزم چمدون و میرم که بهشون برسم.میرم جایی که هیچکس نتونه ازم بگیرتشون. ی جا مثه زی هوتانهو پیش اندی :) با تموم دلخوشی ای که براش مونده بود.
پ.ن 1 : خیلی دوس داشتم چیزی که ازم خواستی رو انجام بدم چون کمک کردن رو دوس دارم ولی نه به ی آدمه...
پ.ن 2 : بعضی وقتا از خودم میپرسم چی باعث شد که اینجوری بشی؟...
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۳/۱۱ساعت ۷:۲۰ ب.ظ توسط یک نفر| |
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی
تاريخ: دوشنبه
15 خرداد
1396 ساعت: 20:09