خرید بک لینک
ی سکانس هست تو فیلم فایت کلاب که تایلر دست راوی رو با قلیاب میسوزونه.به جرئت میتونم بگم یکی از تاثیرگذارترین،مهم ترین و بهترین سکانس های تاریخ سینما هستش.اگه تو سینما هم نباشه تو زندگی من قطعا هست.ی قسمت از همین سکانس هست که راوی میخواد به غارش پناه ببره و وجود درد سوزش رو کتمان کنه که با تو گوشی های تایلر به خودش میاد و بهش میگه که با دردت بمون،فریادش نکن،فرار نکن،تسلیم شو و نترس.اگه هیچکس حتی خود خدا هم به دادت نرسه این درد تو رو به چیزهای که باید میرسونه چون به جای فرار کردن ازش دنبال مسکّن درست میگردی...

قبل از نوشتن این متن همینو احساس کردم.احساس کردم که این وبلاگ هم برای من حکم همون غار رو داره که برای فراموشی دردم بهش پناه میارم به جای اینکه باهاش رو به رو شم و اون هم مثل ی راهنمای خوب راه رو به من نشون بده و اینجاست که آدم توی یکی پیچیده ترین چندراهی های زندگیش میمونه...

نمیدونم شایدم وقتی میام اینجا و درمورد درگیری های فکریم مینویسم یجورایی دارم اون درد رو بخودم یادآوری میکنم.اینکه هیچوقت فرار که هیچ حتی عادت هم بهش نکنم.ولی این حس خوب بعد از نوشتنو بیرون ریختن منو به شک میندازه.شاید باید نگهشون دارم با خودم و تو ذهنم یادآوریشون کنم.اینجوری بهتره فک کنم.

پ.ن : این میتونه آخرین پست باشه.اگه هم نباشه تا ی مدت طولانی آخرین پستِ.


برچسبها: سکرشن ذهنی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۳/۱۵ساعت ۵:۱۶ ب.ظ توسط یک نفر| |

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 20:09

صفحه بندی