قبل از نوشتن این متن همینو احساس کردم.احساس کردم که این وبلاگ هم برای من حکم همون غار رو داره که برای فراموشی دردم بهش پناه میارم به جای اینکه باهاش رو به رو شم و اون هم مثل ی راهنمای خوب راه رو به من نشون بده و اینجاست که آدم توی یکی پیچیده ترین چندراهی های زندگیش میمونه...
نمیدونم شایدم وقتی میام اینجا و درمورد درگیری های فکریم مینویسم یجورایی دارم اون درد رو بخودم یادآوری میکنم.اینکه هیچوقت فرار که هیچ حتی عادت هم بهش نکنم.ولی این حس خوب بعد از نوشتنو بیرون ریختن منو به شک میندازه.شاید باید نگهشون دارم با خودم و تو ذهنم یادآوریشون کنم.اینجوری بهتره فک کنم.
پ.ن : این میتونه آخرین پست باشه.اگه هم نباشه تا ی مدت طولانی آخرین پستِ.
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۳/۱۵ساعت ۵:۱۶ ب.ظ توسط یک نفر| |
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی