نویسنده ی خوبی نبودم و نیستم ولی شاید بعدا بشم! البته به این معنی نیست که از
هفت ماه پیش که وبلاگو آپ کردم چیزی ننوشته باشم،نوشتم ولی تو موبایلی،جایی ولی انگار هیچی وبلاگ نمیشه.برای اولین باره که میخوام پابلیک بنویسم چون اینجا انقدر کوچیک و محقره که کسی گذرش نمیفته ولی اگه هم افتاد،به قول معروف ای مهربان! چراغ بیار یا نرم و آهسته بیایید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی منو ازین حرفا...حرف زیاده.خب تو این چند ماه اتفاقای خیلی زیادی افتاده.از دو ترم فیزیوپات یکیش گذشت.تقریبا به قولی که به خودم داده بودم عمل کردمو خوب درس خوندم و نتیجش رو هم گرفتم ولی این ترم نتونستم.حالم زیاد خوب نیست.نمیخوام زیاد بازش کنم که مجبور شم پرایوتش کنم دوباره ولی خب...پیش میاد دیگه.دست خودم نبود.چیزی رو که همیشه فکر میکردم نمیشه رو به عینه دیدم و برام ثابت شد.ولی خب تموم شد.هرچی که بود،بد یا خوب،تموم شد...و من الان هیچی حس نمیکنم و به هیچی هم نمیتونم فکر کنم.فقط هربار منتظر میمونم که ی جزوه دستم بیادو بخونمو امتحانشو بدمو دوباره همین.ی چند تا خاطره ی باحال خواستم بنویسم از این چند ماه که هرچی فکر میکنم به ذهنم نمیرسه.آخرین باری رم که خندیدمو یادم نمیاد،میدونم که افسرده شدم ولی درمانش فلوکستین نیست.همون لبخند و نگاهیه که تا دور افتاده ترین سلولای بدنتو خوشحال میکنه.بیخیال
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی
تاريخ: يکشنبه
28 شهريور
1395 ساعت: 19:36