اولین بار که مرده دیدم شاید هنوز ده سالم نشده بود.اطراف ی آلاچیق کنار زمین زراعی یکی توی با تزریق مواد از دنیا رفته بود.اون موقع برام
مرگ ی چیز خیلی عجیب و ترسناک بود.چند سال بعد بدن عموم رو میدیدم که تو مرده شور خونه عین ی تیکه چوب تکونش میدادن.اون موقع دیگه نمیترسیدم ولی ی حس ناباوری و بهتی درونم بود که ازم میپرسید این همون کسی بود که من خیلی دوس داشت؟این همونی بود که سربه سرم میذاشت،باهام شوخی میکرد،بازی میکرد،میخندید،..و بار آخر همین چند روز پیش بود.کشیک چشم.ی پیرمردو سریع بردن اتاق CPR اورژانس.همون موقع مسئول تریاژ تا دیدش گفت اکسپایر شده.اون لحظه راستش..نمیدونم ولی داشتم فکر میکردم که چرا تموم چیزی که داره از ذهنم میگذره حرفایی بود که آماده کرده بودم به آنکال بگم.از اون بچه ای که اگه خبر فوت ی نفرو وقتی میشنید به این فکر میکرد که ینی ممکنه ی چند دقیقه دیگه زنگ بزنن بگن دوباره به زندگی برگشته و باورش نمیشد الان چی مونده؟..
پ.ن بی ربط:میدونی حتی از این که بخوام بهت فکر کنم هم بدم میاد چه برسه اینجا بخوام در موردت بنویسم ولی فک کنم الان بدونم دل تنگی چجوریه و از همه ی اینا بدتر اینکه وقتی میبینم همش ی طرفس حالم از خودم بهم میخوره.از این که خودمو تو موقعیتایی تصور میکنم که دوتامونم هستیمو مکالماتمون چجور پیش میره..هرچی قرار باشه بشه میشه.
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی
تاريخ: پنجشنبه
16 اسفند
1397 ساعت: 12:38