خرید بک لینک
این طوری بود که زمین میخوردیم زانومون خون میفتاد بعد که میپرسیدن میگفتیم چیزیم نشد
از بابا مامانمون کتک میخوردیم با پررویی تو چشاشون نگا میکردیم میگفتیم اصلنم درد نداشت
الان هر روز از داخل میشکنیم،میسوزیم،میمیریم وقتی که میپرسن خوبی میگیم خوبم
صبح به صبح میری بالاسر مریض میپرسی امروز بهتری؟ سردرد اینات خوب شده؟ غذا میتونی بخوری؟
فقط کافیه ی بار بپرسی روحیت چطوره؟ حال دلت خوبه؟ اونوقته که می بینی دردها و زخم های عمیق تری هم هست که جز ی مشاوره روان هیچ کار دیگه ای از دستت بر نمیاد..
پ.ن: آرزو میکنم دل همتون آروم باشه

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 12:38

صفحه بندی