خرید بک لینک
آینده های مختلفی رو پیش چشام مجسم کردم.فقط با یکیش به زندگی امیدوار شدم: رفتن...
مهاجرت مثل این میمونه که سعی کنی تو خونه ی یکی دیگه زندگی کنی،میخوری،میخوابی،تلویزیون تماشا میکنی اما هیچوقت حس خونه بهت دست نمیده،راحت نیستی.باهاش خو نمیگیری و از اون بدتر اینکه اون خونه هم تو رو زیاد نمیخواد.تو به چشم اعضاش همیشه ی غریبه ای که اومدی و جا رو بهشون تنگ کردی.حتی اگه تو بزرگترین خونه زندگی کنن.اما چرا باز آدم انقدر مشتاقه به رفتن؟
شاید چون خونه هم تو رو نمیخواد.شاید از اولش هم جای اشتباهی بودی.شاید از همون اول با همه غریبه بودی.شاید چون هیچکس تو رو نمیفهمید.شاید چون هیچکس با تو مهربون نبود.شاید چون همه چرتکت کردن تا ببینن چقدر براشون میماسی.شاید چون تو هم نمیخواستی مثه اونا بشی.شاید چون خسته شدی از خسته شدن...
برچسبها: همینطوری

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 11:51

صفحه بندی